تبليغاتX
MIMIRAM BARAT

MIMIRAM BARAT

من در این خلوت سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

 

سلام.میدونم خیلی وقته که آپ نکردم واقعا شرمنده

راستش ترم تابستون برداشتم و درگیر امتحان ترم تابستان

بودم واقعا وحشتناک بود کلاس ها فوق العاده فشرده

و نفس گیر استادا هم که بی رحم فقط درس میدادن.

نظرای همتونو میخونم اما کامپیوترم دچار مشکل شده

نمیتونم براتون نظر بزارم .

خیلی ممنون از اینکه به یادمین و فراموشم نکردین.

قربون همتون برم به امید دیدار. یاعلی

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت12:53توسط SABRINA | |

 

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست

خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست

وقتی که عاطفه رو میشه به آسونی خرید

معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست

اما من که آخرین عاشق دنیام

ماهی تشنه به خاک و اهل دریام

از همه دنیا برام یه چشمه مونده

چشمه ای به قیمت همه نفس هام

از همین که همه عمرمو مدیون توام

تویی که عزیز تر از عمر دوباره ای برام

بی نیازی به تن قلندرم تنها لباس

اما دستام به ضریح تو دخیل التماس

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت11:44توسط SABRINA | |

 

سلام. ممنونم از اون هایی که منو تنها نذاشتن

و با نظرهاشون خوشحالم کردن.

من با دیر کرد طولانی بازم اومدم

درگیر امتحانام بودم و عروسی خواهرم خیلی سرم شلوغ

بود ۱۱ تیر عروسی خواهرم بود و جای همه خالی

بسیار خوش گذشت شبی فراموش نشدنی بود.

الهی هرکی عاشق به عشقش برسه .

هنوز خسته ام یعنی نمیدونم چرا این خستگی از تنم

بیرون نمیره اینقدر این چند وقته کار کردم که دیگه

فقط خدا میدونه . برام دعا کنید خیلی محتاجم به دعا.

بازم میام منتظر باشید . نظرم یادتون نره.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت11:45توسط SABRINA | |

 

نه رد میشی نه میمونی تبت بدجور واگیره

منو با دست کی کشتی که پای هر دومون گیره

منو کشتی و آزردی نه زندونی نه تبعیدی

میون ما دو تا مجرم به کی حبس ابد میدی

داری گم میکنی راهو امیدی نیست پیدا شی

من این دستارو میبوسم بزارهمدست هم باشیم

یه عمر زیر این سقفیم تو رو با من همه دیدن

بری هر جای این دنیا بهت شک میکنن بی من

تو تا وقتی که اینجایی به رفتن اعتقادی نیست

خودت باید ازم رد شی به من هیچ اعتمادی نیست

عذاب با تو سر کردن برای من یه تسکین

تو چی میفهمی از من که عذابم با تو شیرین

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت13:6توسط SABRINA | |

 

فوت ناگهانی پدربزرگ مهربونتو

بهت تسلیت میگم

منو تو غم خودت شریک بدون

از خداوند بزرگ طلب آمرزش برای اون بزرگوار دارم

و طلب صبر برای بازماندگانش

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت12:58توسط SABRINA | |

       

      سلام دوستان من عشقولیه صابرینا (R) هستم  به

       در خواسته عزیز ترین کسم اومدم تا مطالبش  که

      خودش نمیتونست آپ کنه من آپ کنم بامطالب جدیدمون

   شما رو با خبر می کنیم تا دیدار و آپی بعد خدانگه دار.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت15:35توسط SABRINA | |

 

             نگاه انتظارم بی تو ابری ست

             خیال بی قرارم بی تو ابری ست

       قسم بر حرمت آیینه و گل

                  هوای روزگارم بی تو ابری ست

 

  آن کس که گفت بهره تو مرده ام دروغ  گفت

         من راست گفتم که برای تو زنده ام .

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت14:0توسط SABRINA | |

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا سخن نگفت ! ؟ ..........

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان

این گونه می گفت :

می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و 

یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند گنجشک هیچ نگفت !

خدا لب به سخن گشود :با من بگوازآنچه سنگینی سینه توست .

گنجشک گفت:لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود 

و سرپناه بی کسی ام  تو همان را هم از من گرفتی .این طوفان

                         بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

سنگینی بغض راه بر کلامش بست سکوتی درعرش طنین

انداز شد . فرشتگان سر به زیر انداختند .

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا

لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پرگشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

خدا گفت : چه بسیار بلا ها که به واسطه ی محبتم از تو دور

کردم تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی .

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه چیزی در درونش

فروریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد !

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت13:38توسط SABRINA | |

                

 

                پنج وارونه چه معنا دارد؟

       خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم.

  کمی آزرده و حیرت زده گفت : روی دیوار و درختان دیدم.

بازهم خندیدم گفت: دیروزخودم دیدم پسرهمسایه پنج وارونه

                         به مینومی داد. 

           آن قدر خنده برم داشت که طفلک ترسید ! 

               بغلش کردم و بوسید مو با خود گفتم :

           بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

           بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت12:37توسط SABRINA | |

 

سلام به تک تک دوستای خوبم

باید بگم که به دلیل زیاد اومدن پول اینترنتم

و طی صحبتی که پدرم باهام کرد گفتش که

این ماه پول خطی که باهاش به اینترنت وصل میشم

رو نمیده و من نمیتونم به نت وصل بشم

بهش گفتم دیگه زیاد وصل نمیشم گفت دخترم

ما حرفامون رو زدیم  پس عوض نمیشه هروقت

دیدم واقعا به اینترنت احتیاج داری وصل میکنم

اما با عشقم صحبت میکنم بیاد و نظراتم رو بخونه و

بهم بگه کی واسم نظر گذاشته دلم براتون تنگ میشه

نظر بدینا وگرنه ناراحت میشم مرسی دوستای خوبم

نمیدونم کی میام اما تا دیدار بعد به خدای بزرگ

میسپارمتون خداحافظ.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت18:56توسط SABRINA | |